تبليغاتX
varesh

 


varesh

 
درد و دل


آثار بجا مانده از یک عاشق

عاشقان باران

عاشق باران


موضوعات


آمار وب

وبلاگ من

لوگو دوستان
كدهاي جاوا


..:::..:::..:::.وارش ، باران عشق.:::..:::..:::.

خدايا بمن زيستني عطا کن که در لحظه مرگ بر بي ثمري لحظه اي

کــه بر زيستن گذشته است حسرت نخورم و مردني عطا کن که بر

بيهودگيش سوگوار نباشم

 

خدايا رحمتي کن که ايمان نــام و نــان برايم نيــــاورد

قوتم بخش تا نانـم و حتي نامـم را در خطر ايمانم افکنم

  

آرزويم اين است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي

عاشق آنكه تو را مي خواهد و به لبخند تو از خويش رها مي گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد

 

چتر هـا را بـايد بست
زير بــاران بايد رفت
فکر را خـاطره را زير بــاران بـايد بـرد
باهمه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير بـاران بايد ديد
عشق را زير باران بايد جست
زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است

 


نويسنده: alivaresh مورخ: چهارشنبه 12 فروردین1388


.:::.مادر روزت مبارك.:::.

 

مادر عزيز در برابرت كويري تشنه هستم
ودر انتظار باران محبتت غنچه اي هستم در دستان گرم تو

كه با اشكهاي پاكت سيراب مي شوم .
در درياي بي كران چشمانت پاكي وعشق را ديده ام و مي خواهم

 چون كبوتري سبكبال در پهنه اين آسمان پرواز نمايم .

و اكنون از تولد مهر صداي بلبلان ترانه ساز زمين است و

اين ترانه نوايي است كه قلب هاي آدميان را به تپش وا مي دارد.
پس مادر اي مهربان ترين پيوند ، هستي ام به عشق تو زنده است

 و رأفتت و شهامتت در قلب انسانيت حك شده است.

و تو را اي ُدرج بينواي  مرواريد خِرد
چگونه بايد در اين بُرهه از زمان نمايان ساخت

كه قصه شجاعت و ايمانت از تمام شمع ها فروزان تر است

روزت را همواره ارج مي نهيم

و رايحه ايثار و محبتت را در جانمان مي ستاييم .

 

 نيمي از من مال تو
نيم ديگر هم مال تو
تمام قلب و احساسام وقف تو
به خدا دگر چيزي ندارم
همان هم مال تو
جان ناچيزم فداي موي تو
مادرم
اي عصاره ايمان
اي چكيده ايثار
اي خود عشق
عاشق بودن و عاشق ماندن
را به من هم بياموز

 

 

در بيابانی دور
که نرويد جز خار
که نتوفد جز باد
که نخيزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی
خفته در خاک کسی
زير يک سنگ کبود
در دل خاک سياه
ميدرخشد دونگاه
که به ناکامی از اين محنت گاه
کرده افسانه هستی کوتاه
باز ميخندد مهر
باز ميرقصد ماه
باز هم غافله سالار وجود
سوی صحرای عدم پويد راه
با دلی خسته و غمگين همه سال
دور از اين جوش و خروش
ميروم جانب آن دشت خموش
تا کشم چهره بر آن خاک کبود
تا دهم بوسه برآن خاک سياه
وندر اين راه دراز
ميچکد بر رخ من اشک نياز
ميدود بر دل من زهر ملال
منم اکنون و همان راه دراز
منم اکنو و همان خاک سياه
مادر ای مادر خوب
اين چه روحيست عظيم
که پس از مرگ نگيرد آرام


نويسنده: alivaresh مورخ: سه شنبه 4 تیر1387
|+|
.:::.وقتي كه بچه بوديم.:::.

زماني که بچه بوديم دنيا چقدر زيبا بود. چقدر همه چي رنگ و بوي اميد داشت و همه چي سرشار از اميد و عشق به آينده

عيد زيبا بود و اميد عيدي گرفتن

خرداد زيبا بود و اميد سه ماه تعطيلي

پاييز زيبا بود و اميد ديدن دوباره همکلاسيها

اين سال ديگه ميريم راهنمايي . دو سال ديگه ميريم دبيرستان . يکسال ديگه ديپلم و

و مدام اين جمله روي زبونمون بود . وقتي بزرگ شدم ... وقتي بزرگ شدم ..

با هر نوبرانه چشمها رو ميببستيم و آروز ميکرديم ... چقدر آرزو داشتيم.

دنيا دنيا اميد

روزي که نوبرانه زردآلو بود و چشمها رو بستم و خواستم در دل آرزويي کنم و هيچ چيز از دل به زبان نيامد و فهميدم بزرگ شدم

چشم رو باز کردم و نوبرانه زرد آلو در دستم و من بي آرزو. چقدر بزرگ شدن درد آور بود

بزرگ شديم و هيچ نشد

حالا از مهر تا خرداد هر روز مثل ديروز و از خرداد تا مهر امروز مثل ديروز .هر سال که گذشت هيجان ها کم تر و کم تر شد . سالها تکراري تر کار و کار و کار براي هيچ ....

آرزو ها حسرت شد و ماند، بيمهايي که داشتيم که روزمرگي رو دچار نشيم شد زندگي، و فهميديم که زندگي چيزي نيست جز هماني که بزرگترها داشتن و ما ميترسيديم از دچار شدن بهش آخرين بزنگاه بود بزرگ شدن.

ديگه ميتونستيم از خيابان ها رد بشيم.

ردشديم بارها و بارها و بي پناه

خوشا روزهايي که نميتوانستيم و دستهايم را به