|
زماني که بچه بوديم دنيا چقدر زيبا بود. چقدر همه چي رنگ و بوي اميد داشت و همه چي سرشار از اميد و عشق به آينده
عيد زيبا بود و اميد عيدي گرفتن
خرداد زيبا بود و اميد سه ماه تعطيلي
پاييز زيبا بود و اميد ديدن دوباره همکلاسيها
اين سال ديگه ميريم راهنمايي . دو سال ديگه ميريم دبيرستان . يکسال ديگه ديپلم و
و مدام اين جمله روي زبونمون بود . وقتي بزرگ شدم ... وقتي بزرگ شدم ..
با هر نوبرانه چشمها رو ميببستيم و آروز ميکرديم ... چقدر آرزو داشتيم.
دنيا دنيا اميد
روزي که نوبرانه زردآلو بود و چشمها رو بستم و خواستم در دل آرزويي کنم و هيچ چيز از دل به زبان نيامد و فهميدم بزرگ شدم
چشم رو باز کردم و نوبرانه زرد آلو در دستم و من بي آرزو. چقدر بزرگ شدن درد آور بود
بزرگ شديم و هيچ نشد
حالا از مهر تا خرداد هر روز مثل ديروز و از خرداد تا مهر امروز مثل ديروز .هر سال که گذشت هيجان ها کم تر و کم تر شد . سالها تکراري تر کار و کار و کار براي هيچ ....
آرزو ها حسرت شد و ماند، بيمهايي که داشتيم که روزمرگي رو دچار نشيم شد زندگي، و فهميديم که زندگي چيزي نيست جز هماني که بزرگترها داشتن و ما ميترسيديم از دچار شدن بهش آخرين بزنگاه بود بزرگ شدن.
ديگه ميتونستيم از خيابان ها رد بشيم.
ردشديم بارها و بارها و بي پناه
خوشا روزهايي که نميتوانستيم و دستهايم را به |