|

آيا مرا باور داري؟
چيزهايي راجع به زندگي وجود دارد كه ميخواهم با تو در ميان بگذارم؛
به اندازه كافي ضعيف باش تا بداني كه همه كارها را نميتواني به تنهايي انجام دهي؛
به اندازه كافي عـاقل بـاش تا بـدانـي كـه تـو همـه چيـز نـميداني؛
بـه انـدازه كــافـي قـوي بـاش تا هر روز با دنيـا رو بـه رو شـوي؛
كـسانـي كه تـو را دوست بـدار ممكن است آنها تغيير كنند.
دربرابر كساني كه به كمكت احتياج دارند سخاوتمند بـاش؛
اولين كسي باش كه به رقيب پيروزت تبريـك ميگويي؛
پيرو باش وقتي درميان عـدم اطمينان احاطه شدي؛
راضي به مشـاركت در غصههـاي ديگـران بـاش؛
راهنما باش وقتي راه گم كردهاي ميبيني؛
دربرابر نيازهـاي خـود صرفـهجـو بـاش؛

تا وقتي با هم هستيم سال لحظهاي است و سالها لحظهها
و همين كه جدا ميمانيم هر لحظه سالي است و سالهايي.
در برار اين لحظه هاي سال، اين لحظههاي سنگين سعي كن شكيبا باشي و آرام بماني
و به من نيرو بده كه بمانم
تا هميشه هردو يك لحظه را دريابيم و پس از زمستان جاده در بهار اتاقي، كوچهاي، خياباني دوباره چشمها مان را به هم ببخشيم .

آن كسي كه در زير باران ميدويد و نام تو را عاشقانه ميخواند اكنون بهار را از ياد برده
اي الهه سبز پوش، اي دريايي؛
بي تو باران براي كه ميبارد؟
گوش كن
در زير گريه ناودانها هنوز كسي نامت را عاشقانه فرياد ميزند.
|