تبليغاتX
varesh

 


varesh

 
درد و دل


آثار بجا مانده از یک عاشق

عاشقان باران

عاشق باران


موضوعات


آمار وب

وبلاگ من

لوگو دوستان
كدهاي جاوا


.:::.باران زیباست.:::.

 

امشب آسمان بارانيست و باران زيباست

باران را دوست دارم و تصور ميکنم باران نيز مرا دوست مي دارد

باران! اين دوست داشتن را دوست مي دارم زيرا که پيونديست بين من و تو پيوندي به وسعت آبي آسمان و سپيدي ابرها. اين را مي نويسم تا به تو بپيوندم چون پيوند تو نا گسستني ترين پيوندهاست

باران! تو اي فراتر از همه ي وجود و اي پاک ترين مقدسات آسماني امشب بر من ببار مي خواهم

امشب از تمام شبهاي عمرم پاک تر بشوم.... بر من ببار مي خواهم امشب آخرين شب دلتنگيم باشد

بر من ببارکه شايد از پاکي و روشنايي تو گل وجودم دوباره جان گيرد گلي که دست پشيمانيم

گلبرگهايش را پرپر کرده است. دلم امشب تاريک است شمع وجودش را سردي نفسهاي مسافر

طرد شده خاموش کرده . امشب جرعه اي عشق مي خواهم براي روشناي اش.

باران! اي بهترين بهانه براي اشکهاي شبانه ي من اي طلوع دوباره عشق بر من ببار و مگذار غبار

غم همچنان بر تن خسته ام بماند

 

 


نويسنده: alivaresh مورخ: سه شنبه 27 فروردین1387
|+|


.:::.بساط شيطان.:::.

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.


آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد، ‌بلند شدم. بلند شدم تا بي ‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي ‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود .

 


نويسنده: alivaresh مورخ: سه شنبه 20 فروردین1387
|+|
گفته هاي قبلي
وارش باران عشق
..:::..:::..:::.وارش ، باران عشق.:::..:::..:::.
.:::.نامه ای از خدا.:::.
.:::.خدایا.:::.
.:::.عاشق.:::.
.:::.تو كجايي.:::.
.:::.اي خدا.:::.
.:::.پدرم روزت مبارک.:::.
.:::.مادر روزت مبارك.:::.
.:::.وقتي كه بچه بوديم.:::.
.::.من کمي رنجيده ام.:::.

Copy Right By: Http://varresh.Blogfa.Com
Sponsored By: alivaresh