وقتي كه ابليس با تمام وجود در ميان لايه لايه هاي وجودت تارهاي وسوسه و شك را مي تنيد
تو مانند مترسكي در باغ آرام و ساكت ايستاده بودي تا كلاغهاي سياه و شوم با منقارهاي كثيفشان تمام وجودت را سوراخ سوراخ كنند
آنقدر بي تفاوت و يخ تا كي ، تا كجا
زندگي را مانند سرابي ديدي
و مانند شنهاي بي روح صحرا آرام آرام حركت كردي اما بايد طوفان شوي
طوفان شو و تمام شنهاي آرام و خموش را به آسمان پرتاب كن
كلاغهاي زشت و سياه را بسوزان
قلبت را از دستان ناپاك ابليس بيرون بياور
او قلبت را با وسوسه هايش اتش مي زند
خودت را به درياچه ي ارامش و نور برسان
تا سحر چيزي نمانده رسيدن به آرامش و ايمان به مرواريد درون
و حالا جنگ بين آدم و ابليس
يكي با كمند سياه تباهي
و ديگري كمند سپيد ايمان
چقدر سخت است
ابليس تو را خوب مي شناسد . تمام ضعفهاي تو را تمام وسوسه هاي شيرين را
و تو در اين جنگ چه داري؟
پشت سرت را نگاه كن تو تنها نيستي
لشكري از نور و سپيدي بالهاي فرشتگان را ببين همه در كنار تو سجده كرده اند
در چشمهاي پاك و زلالشان نگاه كن
تو را به ياد چه مي اندازند روز تولدت روزي كه مادر به تو مي گفت فرشته ي من
و تو ارزوي اين را داشتي كه فرشته ي خدا باشي
اما حالا مقام خود را ببين
فرشتگان در مقابلت سجده كرده اند
مقام تو بالا تر است ،برتر است، بلند شو
با ابليس بجنگ و وسوسه هايش را با تير ايمان نابود كن
تو را با نگاه مي خواند چشمانت را ببند
صداي مي ايد چقدر دلنواز است اما گوشهايت را ببند
به تمام وجودت امر كن تنها به تو گوش كنند
و غير خدا هيچ و آنچه خدا مي خواهد را نظاره كن
كه هديه خدا بي نهايت است
بكوش او نجات مي دهد . هر چند شكسته و زخمي شدي
فقط با عشق ميشود پيروز شد
آخرين تير را با عشق در كمان بگذار
تمام وجودت را خدايي كن
اگر اين كمان به هدف بخورد ازادي
چله ي كمان را بكش
رهايش كن با تمام ذرات وجودت
و حالا در آرامشي
و ابليس مرد و تو در بهشتي
و آسمان هنوز روشن نشد
تو پيروزي بهشت ايمانت
اللهم ارزقني حج بيتك الحرام