تبليغاتX
varesh

 


varesh

 
درد و دل


آثار بجا مانده از یک عاشق

عاشقان باران

عاشق باران


موضوعات


آمار وب

وبلاگ من

لوگو دوستان
كدهاي جاوا


.:::.نامه ای از خدا.:::.

 

نامه اي از طرف خدا

  

امروز صبح که از خواب بيدار شدي، نگاهت مي کردم، اميدوار بودم که با من حرف بزني، حتي براي چند کلمه، نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد، از من تشکر کني، اما متوجه شدم که خيلي مشغولي، مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي، وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي: "سلام"، اما تو خيلي مشغول بودي، يک بار مجبور شدي منتظر شوي و براي مدت يک ربع ساعت کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني، بعد ديدمت که از جا پريدي، خيال کردم مي خواهي چيزي به من بگويي، اما تو به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي.

تمام روز با صبوري منتظرت بودم، با آن همه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني، متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني، شايد چون خجالت مي کشيدي، سرت را به سوي من خم نکردي!!!

تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري، بعد از انجام دادن چند کار، تلويزيون را روشن کردي، نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي را جلوي آن مي گذراني، در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري، باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي، شام خوردي و باز هم با من صحبتي نکردي!!!

موقع خواب، فکر مي کنم خيلي خسته بودي، بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي، نمي دانم که چرا به من شب به خير نگفتي، اما اشکالي ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردي؟!

هنگامي که به خواب رفتي، صورتت را که خسته تکرار يکنواختي هاي روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگويم چطور مي تواني زندگي زيباتر و مفيدتر را تجربه کني...

احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام، من صبورم، بيش از آنچه تو فکرش را مي کني، حتي دلم مي خواهد به تو ياد دهم که چطور با ديگران صبور باشي، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر يک سر تکان دادن، يک دعا، يک فکر يا گوشه اي از قلبت که به سوي من آيد، خيلي سخت است که مکالمه اي يک طرفه داشته باشي، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به اميد آنکه شايد فردا کمي هم به من وقت بدهي!

آيا وقت داري که اين نامه را براي ديگر عزيزانم بفرستي؟ اگر نه، عيبي ندارد، من مي فهمم و سعي مي کنم راه ديگري بيابم، من هرگز دست نخواهم کشيد...

 دوستت دارم، روز خوبي داشته باشي...

 دوست و دوستدارت: خدا 

 


نويسنده: alivaresh مورخ: شنبه 16 آذر1387
|+|


.:::.خدایا.:::.

کاش وسعت فکرم به اندازه ی دیدگان تو بود . کاش احساسم همیشه به دریای بیکرانت وصل بماند . کاش همیشه لذت با تو بودن در درونم متجلی باشد ، نه ذلت بی تو بودن .

خدایا ، تنها از تو پاکی می خواهم و بس . از تو می خواهم ، مرا ذره ای از آن عشق خود بچشانی تا مرا نیز آواره و حقیر خود کنی . خدایا اینک نزد تو بازگشته ام فقط و فقط می خواهم بندگی کنم نه چیز دیگر .

خدایا بگو که در لحظه ای که تو را خواهانم ، مرا تنها و بی کس نمی گذاری . خدایا بگو که عشقه عشق بازی با تو را از من نخواهی گرفت . خدایا در گوشم زمزمه کن که خدایی چون تو دارم تا هیچ وقت فراموشت نکنم .خدایا منه گناهکار را به توبه ببخش .

خدایا ، مرا چنان راهنمایی کن که لیاقت بندگی تو را داشته باشم .

باور کن تنها امید من تو هستی . آری تنها تنها انگیزه و هدف من تویی .

خدایا باور کن که باورت دارم . به تو نیاز دارم و به اندازه ی بیش از وسعت کلمه ی « همه » دوستت دارم .

بهترین لحظات عمر من در خلوت های من و تو می گذرد . بهترین لذت من در زندگی هنگامی است که پیشانی بر زمین می گذارم و با تمام وجود تو را می خوانم .

خدایا کمکم کن تا در دلم هیچکلمه ی سیاهی باقی نماند و پاک و پاک تر گردم .

ای معبودم تو را دوست دارم تا حد غیر قابل وصف .

خدایا ، عشق خود را تا حدی در درونم بپروران که دیگر جایی برای عشق های کذایی نماند .


نويسنده: alivaresh مورخ: جمعه 15 شهریور1387
|+|


.:::.اي خدا.:::.

اي خدا


خدا غير از خدا را خواستن تن فزوني است و كلي كاستن بت پرستي كردم اندر كوي يار يار بيدار و دلم افسون كار با دو چشم بسته مي ديدم تو را مي پرستيدم تو را شمس و ظها كور بودم ،نور مي ديدم همي چشمه هاي شور مي ديدم همي با تو بودم من زهر قيدي رها چون برايم روز و شب بودي خدا تا كه افتادم درون چاه وهم خود نديدم ظلمت و اشوب و ننگ هر چه كردم من ،صدايت هيچ شد اين همه فرياد و اهنگ هيچ شد من پرستيدم تو را در خلوتم بت پرستي كردهام در ظلمتم حال مي فهمم كه من ديوانه ام اندر اين دير فنا افتاده ام تو فقط از سنگ بودي سنگ ،سنگ من به تو دل بسته بودم تنگ ،تنگ عاقبت اين چاه تاريك و سياه كرد روشن چشم نابينا و راه حال ديدم كه اين چاه عميق خود بدم دشمن جان و روان مضطر من خود بدم من كجا ،اينجا كجا ،اينگونه واي كرده اند روح مرا بيمار واي من كه در فردوس بودم روزگار حال كشتم اينچنين زار و نزار اي خدا يك دم به فريادم بري اين دل غمديده را دادي برس تو حكيمي و كريمي،پر صفا از سر رحمت به من لطفي نما

 


نويسنده: alivaresh مورخ: چهارشنبه 9 مرداد1387
|+|


.:::.محكمه الهي.:::.

يه شعر زيبا در باره روز محشر حتما تا آخر بخونيد

 

يه شب كه من حسابي خسته بودم
همين ‌جوري چشمام رو بسته بودم
سياهي چشام يــــه لحظه سر خورد
يـــه دفعه مثل مرده‌ها خوابم برد
تــو خواب ديدم محشر كبري شده
محكمه الـــــــهي بـر پـــا شده
خــدا نشسته، مردم از مرد و زن
رديـف رديـف مقابلش واستادن
چرتكه گذاشته حساب كتاب ميكنه
بــه بنده‌هاش عتاب خطاب ميكنه
ميـگــه :

چرا اينهمه لج ميكنيد؟
راهتون رو بيخودي كج ميكنيد؟
آيه فرستادم كه آدم بشيد
با دلخوشي كنار هم جمع بشيد
دلاي غم گرفته رو شاد كنيد
با فكرتون دنيا رو آباد كنيد
عقل دادم بريد تدبر كنيد
نه اينكه جاي عقلو كاه پر كنيد
من بهتون چقدر ماشاالله گفتم
نيافريده باريك الله گفتم
من كه هواتونو هميشه داشتم
حتي يه لحظه گشنتون نذاشتم
اما شما بازي نكرده باختيد
نشستيدو خداي جعلي ساختيد
هر كدوم از شما خودش خدا شد
از ما و آيه‌هاي ما جدا شد
يه جو زمين و اين همه شلوغي؟
اين همه دين و مذهبه دروغي؟
حقيقتا شماها خيي پستيد
خر نباشديد گاو و نمي‌پرستيد
از توي جمع يكي بلند شد ايستاد
بلند بلند هي صلوات فرستاد
از اون قيافه‌هاي حق به جانب
هم از خودي شاكي، هم از اجانب
گفت چرا هيچكي روسري سرش نيست؟
پس چرا هيچكي پيش همسرش نيست؟
چرا زن‌ها اينجوري بد لباسن؟
مردي غيرتي كجا پلاسن؟
خدا بهش گفت بتمرگ ، حرف نزن
اينجا كه فرقي ندارن مرد و زن
يارو كنف شد ولي از رو نرفت
حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت
چشاش مي‌چرخن ، نميدونم چشه؟
آهان ، ميخواد يواشكي جيم بشه
ديد يكمي سرش شلوغه خدا
يواش يواش شد از جماعت جدا
با شكمي شبيهه بشكه نفت
يهو سرش رو پايين انداخت و رفت
قراولا چند تا بهش ايست دادن
يارو وانستاد ، تا جلوش واستادن
فوري درآورد واسشون چك كشيد
گفت ببريد وصول كنيد خوش بشيد
دلم براي حوريا لك زده
دير برسم يكي ديگه تك زده!
اگه نرم حوري دلگير ميشه
تور خدا بزار برم دير ميشه
قراول حضرت حق دمش گرم
با رشوه خيلي كلون نشد نرم
گوشاي يارو رو گرفت تو دستش
كشون كشون برد و يه جايي بستش
رشوه حاجي رو ضميمه كردن
توي جهنم اونو بيمه كردن
حاجيه داشت بلند بلند غر مي‌زد
داشت روي اعصابا تلنگر مي‌زد
خدا بهش گفت: ديگه بس كن حاجي
يه خورده هم حبس نفس كن حاجي
اينهمه آدم رو معطل نكن
بگير بشين اينقده كل‌كل نكن
يه عالمه نامه داريم نخونده
تازه ، هنوز كرات ديگه مونده
نامه تو پر از كاراي زشته
كي به تو گفته جات توي بهشته؟
بهشت جاي آدماي باحاله
ولت كنم بري بهشت؟
محاله
يادته كه چقدر ريا ميكردي
بنده‌هاي مارو سياه ميكردي
تا يه نفر دورو برت ميديدي
چقدر والضالين و ميكشيدي
اينهمه كه روضه و نوحه خوندي
يه لقمه نون دست كسي روسوندي؟
خيال ميكردي ما حواسمون نيست؟
نظم و نظام دنيا كشكي كشكي است؟
هر كاي كردي بچه‌ها نوشتن
مي‌خواي خودت برو ببين تو زونكن
خلاصه وقته يارو فهميد اينه
بازم درست نميتونست بشينه
كاسه صبرش يه دفه سر مي‌رفت
تا فرصتي گير مياورد در مي‌رفت
قيامته اينجا ، عجب جائيه
جان شما خيلي تماشائيه
از يه طرف كلي كشيش آوردن
كشون كشون همه رو پيش آوردن
گفتم اينا رو كه قطار كردن
بيچاره‌ها مگه چكار كردن؟
ماموره گفت : ميگم بهت من الان
مفسد في‌الارض كه ميگن همين هان
گفت: اينا بهشت ‌فروشي كردن
بي ‌پدرا خدار و جوشي كردن
به نام دين حسابي خوردن اينها
كفر خدارو درآوردن اينها
بدجوري ژاندارك و اينا چزوندن
زنده توي آتيش انو سوزوندن
روي زمين خدايي پيشه كردن
خون گاليله رو توي شيشه كردن
اگه بهش بگي كلات‌ و صاف كن
بهت ميگه بشين ‌و اعتراف كن
هميشه در حال نظاره بودن
شما بگو؛ اينا چه كاره بودن؟
خيام اومد
يه بطري هم تو دستش
رفت‌ و يه گوشه‌اي گرفت نشستش
حاجي بلند شد با صدا ي محكم
گفت : اين آقا بايد بره جهنم
خدا بهش گفت تو دخالت نكن
به اهل معرفت جسارت نكن
بگو چرا به خون اين هلاكي؟
اين كه نه مدعي داره نه شاكي
نه گردو خاك كرد و نه هياهو
نه عربده كشيده و نه چاقو
نه مال اين نه مال اونو برده
فقط عرق خريده رفت ِ خورده
آدم خوبيه هواش ‌و داشتم
اينجا خودم براش شراب گذاشتم
يهو شنيدن ايست خبردادر دادن
نشسته‌ها بلند شدن واستادن
حضرت اسرافيل از اون ور اومد
رفت روي چهارپايه و چند تا صور زد
ديدن دارن تخت روون ميارن
فرشته‌ها رودوششون ميارن
مونده بودن كه اين كيه خدايا
تو محشر اين كارا چيه خدايا
فكر مي‌كنيد داخل اون تخت كي بود؟
الان ميگم ، يه لحظه اسمش چي بود؟
همون كه كارش عالي بود
اون كه تو دنيا مثل توپ صدا كرد
همون كه اين لامپا رو اختراع كرد
همون كه كار عالي بود؛ اون ديگه
بگيد بابا ؛ توماس اديسون ديگه
خدا بهش گفت ديگه پايين نيا
يه راست برو بهشت پيش انبياء
وقتو تلف نكن توماس ؛ زود برو
به هر وسيله‌اي اگر بود برو
از روي پل نري يه وقت ميفتي
ميگم هوايي ببرند و مفتي
باز حاجي ساكت نتونست بشينه
گفت كه مفهوم عدالت اينه؟
توماس اديسون كه مسلمون نبود
اين بابا اهل دين و ايمون نبود
نه روضه رفته بود؛ نه پاي منبر
نه شمر مي‌دونست چيه نه خنجر
يه ركعت‌ام نماز شب نخونده
با سيم ميماش شب رو به صبح رسونده
حرفاي يارو كه به اينجا رسيد
خدا يه آهي از ته دل كشيد
حضرت حق خودش رو جا به جا كرد
يه كم به اين حاجي نگانگا كرد
از اون نگاههاي عاقل اندر
سفيه ش‌و بايد بيارم اينور
با اينكه خيلي خيلي خسته هم بود
خطاب به بنده‌هاش دوباره فرمود
شما عجب كله‌خراي هستيد
بابا عجب جونورايي هستيد
شمر اگه بود آدولف هيتلرم بود
خنجر اگر بود رولورم بود
حيفه آدم خودشو پير كنه
و سوزنش فقط يه جا گير كنه
ميگيد توماس من مسلمون نبود
اهل نماز و دين و ايمون نبود
اولا ً از كجا ميگيد اين حرف‌و
در بياريد كله زير برف‌و
اون من‌و بهتر از شما شناخته
دليلشم اين چيزايي كه ساخته
درسته گفته‌اند عبادت كنيد
نگفته‌ان به خلق خدمت كنيد؟
توماس نه بمب ساخته نه جنگ كرده
دنيا رو هم كلي قشنگ كرده
من يه چراغ كه بيشتر نداشتم
اونم تو آسمونا كار گذاشتم
توماس تو هر اطاق چراغ روشن كرد
نمي‌دونيد چقدر كمك به من كرد
تو دنيا هيچكي بي‌چراغ نبوده
يا اگرم بوده تو باغ نبوده
خدا براي حاجي آتش افروخت
دروغ چرا ؛ يه كم براش دلم سوخت
طفلي تو باورش چه قصرا ساخته
اما به ايجا كه رسيده باخته
يكي مي‌اد يه هاله‌اي باهاشه
چقدر بهش مياد فرشته باشه
اومد رسيد و دست گذاشت رو دوشم
دهانش‌و آورد كنار گوشم
گفت تو كله‌آت پر قرمه سبزيست
وقتي نمي‌فهمي بپرسي بد نيست
اون كه نشسته يك مقام والاست
مترجمه ، رفيق حق تعالي است
خود خدا نيست ، نمايندشه
مورد اعتمادشه ، بنده‌شه
خداي لم يلد كه ديدني نيست
صداش با اين گوشا شنيدني نيست
شما زمينيا همش همينيد
اون ور ِ ميزي رو خدا مي‌بينيد
همينجوري مي‌خواست بلند شه ، نم‌نم
گفت كه پاشو بايد بري جهنم
وقتي ديدم منم گرفتار شدم
داد كشيدم ؛ يكدفعه بيدار شدم

 

 

‹خليل جوادي›


نويسنده: alivaresh مورخ: سه شنبه 17 اردیبهشت1387
|+|


.:::.آدم.:::.

وقتي كه ابليس  با تمام وجود در ميان لايه لايه هاي وجودت  تارهاي وسوسه و شك را مي تنيد

تو مانند مترسكي در باغ آرام و ساكت ايستاده بودي تا كلاغهاي سياه و شوم  با منقارهاي كثيفشان تمام وجودت را سوراخ سوراخ كنند

آنقدر بي تفاوت و يخ  تا كي ، تا كجا  

زندگي را مانند سرابي ديدي 

 و مانند شنهاي بي روح صحرا آرام آرام  حركت كردي اما بايد طوفان شوي 

طوفان شو و تمام شنهاي آرام و خموش را به آسمان پرتاب كن 

كلاغهاي زشت و سياه را بسوزان 

 قلبت را از دستان ناپاك ابليس بيرون بياور

او قلبت را با وسوسه هايش اتش مي زند

خودت را به درياچه ي ارامش و نور برسان 

تا سحر چيزي نمانده  رسيدن به آرامش و ايمان به مرواريد درون 

 و حالا جنگ بين آدم و ابليس 

 يكي با كمند سياه تباهي 

و ديگري كمند سپيد ايمان 

 چقدر سخت است 

 ابليس تو را خوب مي شناسد . تمام ضعفهاي تو را تمام وسوسه هاي شيرين را 

و تو در اين جنگ چه داري؟

پشت سرت را نگاه كن تو تنها نيستي

لشكري از نور و سپيدي بالهاي فرشتگان را ببين همه در كنار تو سجده كرده اند 

در چشمهاي پاك و زلالشان نگاه كن 

تو را به ياد چه مي اندازند  روز تولدت روزي كه مادر به تو مي گفت فرشته ي من

 و تو ارزوي اين را داشتي كه فرشته ي خدا باشي 

اما حالا مقام خود را ببين

فرشتگان در مقابلت سجده كرده اند 

مقام تو بالا تر است ،برتر است، بلند شو 

با ابليس بجنگ و وسوسه هايش را با تير ايمان نابود كن 

تو را با نگاه مي خواند چشمانت را ببند 

صداي مي ايد چقدر دلنواز است  اما گوشهايت را ببند  

به تمام وجودت امر كن تنها به تو گوش كنند 

و غير خدا هيچ و آنچه خدا مي خواهد را نظاره كن 

كه هديه خدا بي نهايت است 

بكوش او نجات مي دهد . هر چند شكسته و زخمي شدي 

فقط با عشق ميشود پيروز شد 

آخرين تير را با عشق در كمان بگذار 

تمام وجودت را خدايي كن 

اگر اين كمان به هدف بخورد ازادي 

 چله ي كمان را بكش 

 رهايش كن  با تمام ذرات وجودت 

و حالا در آرامشي 

 و ابليس مرد و تو در بهشتي

 و آسمان هنوز روشن نشد  

 تو پيروزي بهشت ايمانت 

اللهم ارزقني حج بيتك الحرام

 


نويسنده: alivaresh مورخ: چهارشنبه 4 اردیبهشت1387
|+|


.:::.از خدا خواستم.:::.

از خدا خواستم تا دردهايم را التيام بخشد .

خدا در پاسخ گفت:

 مخلوق من هر دردي را درماني است و اين تو هستي که بايد درمان دردهايت را بجويي

از خدا خواستم تا به من صبر عنايت کند .

خدا در پاسخ گفت:

 بنده ي قدرتمند من صبر حاصل سختي است عطاشدني نيست بلکه آموختني ست

ازخدا خواستم تا رنجهايم را کاستي دهد.

خدا در پاسخ گفت:

 مخلوق صبورم بهاي رنج تو دوري از دنيا و نزديکي به من است . 

از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد .

خدا در پاسخ گفت:

 پرورش روح با توست اما آراستن آن با من

از خدا خواستم تا راه عشق ورزيدن را به من بياموزد .

و خداوند پاسخ گفت:

 اشرف مخلوقات من بالاخره دريافتي که چه چيزي از من بخواهي

 به خاطر داشته باش که در مسير عشق ورزيدن به من به مقصد دوست داشتن ديگران خواهي رسيد  

 به ياد داشته باش که هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست اشکهاي تو را پاک ميکند و دستهايت را صميمانه مي‌فشارد

تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت 

 و باور کن که با او هرگز تنها نيستي وفقط کافيست عاشقانه به آسمان نگاه کني هر چيزي با چيزهاي ديگر هماهنگ و يگانه است

درختان با خاک......... خاک با باد......... باد با آسمان........ و آسمان باستارگان و همه چيز با چيزهاي ديگر

 و هيچ موجودي بر موجود ديگر برتري ندارد 

 


نويسنده: alivaresh مورخ: شنبه 11 اسفند1386
|+|


.:::.گفتگو با خدا .:::.

گفتگو با خدا

خواب ديـدم در خواب بــــا خدا گفتگويي داشتم

خدا گفت پس ميخواهي با من گفتگو کني

گفتـم اگـر وقت داشته بـــاشيد

خـــدا لبخند زد

وقت من ابدي است

چه سوالاتي در ذهن داري که ميخواهي بپرسي ؟

چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند ؟

خدا پاسخ داد ...

اين که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند

عجله دارند که زودتر بزرگ  شوند و بعد حسرت دوران کودکي را مي خورند

اين که سلامتي شان را صرف به دست آوردن پول مي کنند

و بعد پولشــان را خــــــرج حفظ سلـــامتي ميکنند

  اين که با نگراني نسب به آينده فکر ميکنند

زمان حال فراموش شان مي شود

آنچنان که ديگر نه در آينده زندگي ميکنند و نه در حال

اين کـــه چنان زندگي ميکنند کـــه گويي هرگز نخواهند مرد

و آنچنان ميميرند کـــــه گــــــويي هـــــرگـــز زنـــــده نبوده اند

خداوند دست هـــاي مــــرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساکت مانديم

بعد پرسيدم ...

به عنوان خالق انسان ها ، ميخواهيد آدم‌ها چه درس هايي اززندگي را ياد بگيرند

خدا دوباره با لخند پاسخ داد

ياد بگيرن که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد

اما مي توان محبوب ديگران شد

ياد بگيرن که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند

يــــاد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد

بلکه کــــسي است کـــــــه نيــــــــاز کـــــــــم تـــــــري دارد

ياد بگيرن که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل کساني که دوست شان داريم ايجاد کنيم

و سال هــــــا وقت لــــــازم خواهد بــود تـــا آن زخم التيام يـــــــابد

يــــاد بگيرند کســاني هستند کـــــه آنها را عميقا دوست دارند

اما بلد نيستند احساس شان را ابراز کنند يا نشان دهند

با بخشيدن ، بخشش ياد بگيرن

ياد بگيرن که ميشود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند

 ياد بگيرن که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند

بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند

و ياد بگيرن که من اينجا  هستم

 


نويسنده: alivaresh مورخ: جمعه 30 آذر1386
|+|


.:::.من چرا آمده ام روي زمين؟.:::.

در يکـي روز عجيـب، مثـل هر روزِ دگــر، خستـه و کــوفته از کــار، شدم منزل خويش؛

منزلم بي غوغا، همسر و فرزندان، چند روزي است مسافر هستند، توي يک شهر غريب؛

فرصتي عالي بـود، بهرِ يک شکوه تـاريخي پــــر درد از او؛  

پس به فريـــــاد بلــــند، حـــــرف خود گفتم مـــــن؛

بـــا شمـــــــــا هستم مـــــــــن؛

خالـق هستي اين عالـــم و آن بالاها؛

من چــــــــرا آمده ام روي زميـــن؟

شــــــده‌ام بــــــــــــازيـــــــــچه؟      

که شمــــا حوصله‌تان ســـــــر نرود؟  

بتــــوانيد خــــــدايــــــــــي بکنيد؟   

و شمـــــا ساخته‌ايد اين عــــــــالم؛

بــا همه وسعت و ابعـــــاد خودش؛

تـــــــا بـــــــــه مـــــــــا بنمائيد؛

قدرت وهبيت ونيروي عظيم خودتان؟

هيبتــــا، مــــــا همگــي ترسيديـم!       

بـه خداونديتان، تنمــان مي لرزد . . .!

چون شنيديم ز هر گوشه کنار، که شمـا دوزخِ سختي داريد؛

آتشــي سوزنــــده و عذابـــي ابـدي؛

و شنيديم اگــــــر مـــــا شب و روز؛

زِ گناهان و زِ سرپيچي خود توبه کنيم؛      

چشممان خون بــارد و بساييم بــه خاکِ درتـان پيشاني؛

و بــه مــــــــا رحــــــــــم کنيد، و شفاعت بــــــاشد؛

و صد البته کمي هم اقبال، حور و پرديس و پري هم داريد؛

من خودم مي دانم که شما از سر عدل، بخت و اقبال مرا قرعه زديد،  

همه چيز از بخت است!شده‌ام من آدم، اشرف مخلوقات؛

راستي حيوانــات، هـــرچــــه کـــردند نــــدارد کيفــــر؟

داشتم خدمتتـــان مـــي گفتم، قسمتم ايـــــــن بوده؛

جنس مــن مرد شده ! آمدم من دنيا، مـرز سال دو هزار؛

قرعـــــــه ام ايـــــــن کشور و همين شهـر و ديــــــار؛

پدرم اين بوده، که به من گفت:پسر! مذهبت اين باشد راه و رسم و روشت اين باشد!

سرنوشتم اين بود. جنگ و تحريم و از ايــن دست نِعَم...؛    

هــرچـــه شد قرعه مــن اين آمد؛ 

راستـــي بــــــاز سؤالــــــي دارم؛       

بنـــــــــده را عفـــــــــــو کنيد؛

تــــــــــــوي آن قرعه کشـــــي؛          

نـــــــــــــاظــــــــري حاضر بود؟

من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته، پاسخي نيست ولي مي گويم:

من شنيدم که کسي اين مي گفت:

چشمِ تنها ز خودش بـي خبــر است؛    

چشم را آينه‌اي مي بايد، تــــا خودش دريــــابد؛

تــا بفهمد کـه چه رنگـــي دارد، تــــا تواند ز ِخودش لـــذّت کـــــــافي ببرد؛

عجبا فهميدم، شده ام آينه اي بهر تماشاي شما!

بـه شما بر نخورد . . . . . .!   از تماشاي قد و قامتتان سيــــــر نگشتيد هنوز؟

ظلــــم و جــــــــور ستـمِ آينه را مــــي بينيد؟                    

شـــايد ايــن آيـــنه، معيوب و کج است، خــط خـطي گشته و پُر گرد و غبار؛

يـــا کــــه شايد ســـر و تـــه آينه را مي نگري؛  

ور نه در ساحتتــان، ايـن همه زشتي و نا زيبايي؟

کمـــــــي از عشــــــــق بگوييم بــــــــا هم؛

عرفـا مي گويند، که تو چون عــاشق من بوده اي از روز ازل، خلـق نمودي بند؛

 عجبـــــا! عشـــــق مـــــا يک طــــرفه ست؟

بـــــــه چـــــه کـــــس گــــــويم مـــــــن؟   

مي شود دست زِ مــن برداري؟ بي خيالم بشوي؟

زورکـــي نيست که عاشـــق شدنِ مــــا برهم؛

مـــــن اگـــــر عشــــــق نخواهم چـــه کنم؟

بنــــده را آوردي، کــــه شـــوم عاشــــق تـو؟        

کــه بــــرايت بشوم والِه و حيران وخــــــراب؟

مـرحمت فرموده، همه عشق و مِي و ســاغر خـــود را تـــو زِ مـا بيرون کش؛

عـــذر مـــــــن را بپذيـــــر! ايــــن امــــــانت بـــــده مخلــــوق دگــــر؛

مي روم تا کپه ام بگذارم؛    

صبح بايد بروم بر سر کـار؛

پي ايــن بدبختي؛

پي يک لقمه نان؛

بـه گمـانم فردا، جلـوه عشق تو را مي بينم،

در نگاه غضب آلود رئيسم که چرا دير شده...!

خوش به حـــالت کـــــه غمي نيست تـو را؛

نــه رئيسي داري، نــه خدايـي عاشق، نــه کسـي بالا دست !

تو و يک آينه بي انصاف! کج و کوله ست و پر از گـرد و غبار؛

وقت آن نيست کمــي آيـــــــنه را پــــــــــاک کنــــي؟

خواب سنگين به سراغم آمد. کم کمک خواب مرا پوشانيد..... ؛

نيمــه شـب شـد و صـدايي آمــد؛

از دل خلوت شب، از درون خود من؛

مـــــن خـــــــــدايت هستــــم؛   

هـــرچـــه را مي خـــــواهي بگــو؛

كـه عاشقانه به تـــو تقديـم کنم؛

تــو خودت خواسته اي تــا بـاشي!

بـه همــان خنده شيرين تــو سوگند کــه تـو؛

هرچه را مي بيني، ذهن خلاق خودت خلق نمود؛

هــرچـه را كـه خـــــــواسته اي آمــده است؛

مـــــــن فقط نـــــــــاظر بــــــازي تـــوام؛

منتظر تــــا کـه چـه را  يا که که را خلق کني!

تــو فقط يـــــک لحظه و فقط يـــــک لحظه؛

زِ تــــه دل، زِ درون، خـــواهشي نـا محسوس؛

نـــه بـــه فرياد بلند، بــــلکه از عمــق وجود؛

زِ بــــــراي عــــــدم خـــــــــود بنمـــــــــا؛

تــــــــو همـــــان لحظه دگـــر نــــــابودي؛

بـــــــه همــــــان ســـادگــــي آمــــدنت؛

خواهش بودن تــو، علت خلقِ همه عالـم شد؛

تـــــو بــــه اعمـــــاق وجــــــودت بنِگـــر؛

زِ چــــــــه رو آمـــــــده اي روي زميـــــن؟

پـــي حـــس کــردن و ايـــن تجربه هـــــــا؛

حـــس ايـن لحظه تــــو، علّت بودن توست!

تـو فقط لــب تــر کــن، مثل آن روز نخست؛

هـرچـه را مي خواهي، چـه وجـود و چـه عـدم؛

بهر تو خواهد بود در همــان لحظه خواستنت؛

و تو را ياد نباشد که چه با من گفتي؟ دلبرم حرف قشنگت اين بود:

 

شهر زائيده شدن اين باشد، تا توانم که فلان کار کنم،

                      و در اين خانه ره عشق نهان گشته و من مي يابم.

 

پــــــدرم آن آقــــا، خــــلق و خــويش، روشــش، مــــيراثش؛ 

همــــــــه اش راه مـــــــــــــرا مـــي ســــــازد؛

بنده مي خواهم از اين راه از اين شهر به منزل برسم؛

 همـه را با وسواس تو خودت آوردي. همه را خلق نمودي همه را؛

تــو از آن روز کـه خـود خواسته پيدا گشتـي، مـن شدم عاشق تو؛

دست مـــن نيست،  تــــو را مـي خــــواهـم؛

به همين شکل و شمايل که خودت ساخته اي؛

 شــرّ و بـي حـوصلـه و بازيگوش، مثل يک بچه پر جوش و خروش؛

نــاســزا گفتن تــو بــاز مـــرا مي خواند، کـه شوم عاشــق تــر؛

هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،

رشتـه عشـق شـــود محـکمــــــتر .......!

ديـــر بــــازي ســت بــه مــن سـر نزدي!

نگـــــــــــــــرانـت بـــــــــــــــــودم؛

تــــــــا کـه آمــــــــــــد امــــــشب؛

و مـــرا بــاز بـه آواز قشنگت خــوانـدي!

و بــه آواز بـــلند، رمــــز شب را گفتــي؛

"مــــن چـــــرا آمــــده ام روي زميـن؟"

بــــاز هـم يــــادم بـاش! مبر از ياد مـرا؛

همـه شب منتـظر گـرمـي آغوش تـوام؛

عشـق بـي حـد و حساب مـن و تـو بهر تـو باد .... !

   خواب من خواب نبود! پاسخي بود به بي مهري من،

پــــــاسخ يــــــــــک عاشــــــــــــــق . . . . . !

بـــــــه خــــــــــداوند قسم، مــــن از آن شب؛

دل خـــــود باخته ام بهر رسيدن ؛

بــــه عزيزم به خــــــــــدا...... .

 


نويسنده: alivaresh مورخ: پنجشنبه 12 مهر1386
|+|


.:::.خدای من.:::.

عمریست که از حضور او جا ماندیم
در غربت سرد خویش تنها ماندیم

او منتظر ماست که ما برگردیم
مائیم که درغیبت کبری ماندیم
 

 

ملاصدرا مي گويد

خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان

اما به قدر فهم تو كوچك مي شود

و به قدر نياز تو فرود مي آيد

و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود

و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود

يتيمان را پدر و مادر مي شود

محتاجان برادري را برادر مي شود

عقيمان را طفل مي شود

نا اميدان را اميد مي شود

گمگشتگان را راه مي شود

در تاريكي ماندگان را نور مي شود

رزمندگان را شمشير مي شود

پيران را عصا مي شود

محتاجان به عشق را عشق مي شود

خداوند همه چيز مشود همه كس را...

به شرط اعتقاد

به شرط پاكي دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهيز از معامله با ابليس

بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا

و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف

و زبان هايتان را از هر گفتار ناپاك

و دست هايتان را از هر آلودگي در بازار

و بپرهيزيد از ناجوانمردي ها، ناراستي ها، نامردمي ها ...

چنين كنيد تا ببينيد چگونه

بر سفره شما با كاسه اي خوراك و تكه اي نان مي نشيند

در دكان شما كفه هاي ترازويتان را ميزان مي كند

و در كوچه هاي خلوت شب با شما اواز مي خواند

مگر از زندگي چه مي خواهيد كه در خدايي خدا يافت نمي شود؟؟

چند عکس زیبا از خلقت خداوند در ادامه مطالب 


ادامه مطلب

نويسنده: alivaresh مورخ: پنجشنبه 1 شهریور1386
|+|


.:::.عجب صبری خدا دارد.:::.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،

چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛

ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
چرا من جایِ او باشم؛
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

 

 


نويسنده: alivaresh مورخ: یکشنبه 7 مرداد1386
|+|
گفته هاي قبلي
وارش باران عشق
..:::..:::..:::.وارش ، باران عشق.:::..:::..:::.
.:::.نامه ای از خدا.:::.
.:::.خدایا.:::.
.:::.عاشق.:::.
.:::.تو كجايي.:::.
.:::.اي خدا.:::.
.:::.پدرم روزت مبارک.:::.
.:::.مادر روزت مبارك.:::.
.:::.وقتي كه بچه بوديم.:::.
.::.من کمي رنجيده ام.:::.

Copy Right By: Http://varresh.Blogfa.Com
Sponsored By: alivaresh