|
من از نيش زبــان گاه و بي گاهت کمي رنجيده ام
از نمک پاشيدنت بر زخم هايم هم کمي رنجيده ام
گر چه اين بي مهريت از روي اجبارست ليک
بــاز از ســردي گفتـــارت ولــــي رنجيده ام
قصه هاي دل سپردن را تـــــو مي داني عزيز
چون تـو بيگانه شدي با غصه ها ، رنجيده ام
گرچه ما جرمي نکرديم وجدايي سهم ماست
فاصله عادت شدت از اين يکي رنجيده ام
گر چه اين زخم زبان ديگران عادت شده
تا کجا؟ تا آسمان از دستشان رنجيده ام
باز هم بــي خوابي و بــي تابي مــن را نبين
اين دروغي بيش نيست کز دست تو رنجيده ام
|