|
تو کجايی

از تو با آسمان سياه سخن گفتن
كه چرا تنهاييت اينقدر غمناك است
ديشب در خوابم تو را ديدم
كه واله و سرگردان در كوچه ها ي انتظار ميگشتي
حيف از تو كه اينچنين خودت را در اين دنياي وارونه و بيسامان سرگردان كردهاي
و چقدر سخت بود خواندن نوشته هايت
آنگاه كه با بي ريايي مينويسي و من ميخوانم
هر چند گام گام نوشنه هايت پر از محبت و مهر است
اما هر خشت ان تير شيطان است در قلب پاكت
اين ديوارهاي فاصله با خدا را بشكن
و دوباره ديواري از جنس نور بساز
اي عزيز بهاري من
حرفهاي عاشقانه را با قلبي پاك براي پاكي قلبت بزن
و خداست كه هر لحظه نظاره گر چهر ه ماه تو ميباشد
چه در روز و زير نور طلايي خورشيد
وچه در شب و زير نور نقرهاي ماه
و تو فقط با قلبت تنهايي
در تنها ترين تنهايي هايت
در ان لحظه كه شيطان تور شيطنتش را براي تسخير تو گشوده بود
خودت را بايد نجات مي دادي
و دستت را به سوي كسي دراز كن كه چشمانت با پاكي خانه اش را نظاره كردي
و مطمئنم كه قطره اشكي از اعماق قلب پاكت سرازير شد
در ان لحظه ي تنهايي
و تمام گناهانت را شست و تو پاك پاك شدي
و اگر من شيطان شدم در وجودت مرا ببخش. كه در هر لحظه خودم را نفرين مي كنم
كه ارامش خيالت را
با اظطراب خاطرم در هم كشيدم
|